غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

694

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گاو چند نوع باشد و از آن جمله گاوميش است كه از غايت اشتهار احتياج بتعريف ندارد در صحيحين از ابو هريره رضى اللّه عنه مرويست كه گفت روزى مردى بقره را بار كرده ميراند كه ناگاه آن بقره بجانب او نگريسته گفت كه من خلق كرده نشده‌ام بجهة بار كردن بلكه آفريده شده‌ام براى زراعت و مردم متعجب شده گفتند سبحانه اللّه بقره تكلم مينمايد نقلست كه در زمان سلطان محمد خدابنده گوسالهء متولد شد كه چهار چشم داشت و دو پاى و در زمان خاقان منصور سلطان حسين ميرزا نيز گوسالهء از شكم گاوى كه آن را ذبح كردند بيرون آمد كه چشمهايش در زير حلقوم او ؟ ؟ ؟ و آن پادشاه عاليجاه آن گوساله را براقم حروف نمود و فرمود كه چون تو تاريخ مىنويسى بايد كه اين قضيهء غريبه را در جائى ثبت نمائى . گوسفند گوشتش ملايم‌ترين لحوم است نسبت بمزاج آدمى و مسود اوراق در بلخ گوسفندى ديد كه هشت دست و پاى داشت ليكن چهار دست و پايش كوتاه بود و به زمين نميرسيد . ايل او را گوزن و گاو گوزن نيز گويند و گوزن مثابه است بگاو كوهى و تا دو ساله نشود شاخ بر نياد آنگاه دو شاخ راست برآرد و در سه سالگى شاخها از اطراف شاخش ظاهر شود و زياده گردد تا شش‌سالگى بعد از آن در سالى يكنوبت شاخهايش بيفتد و باز برويد از غرايب آنكه گوزن بشنيدن سرود مايلست و بعضى از صيادان او را بصوت و نقش و عمل مشغول سازند و از عقب درآمده بگيرند ديگر آنكه ايل و ماهى را بديدن يكديگر شعف بسيار باشد بنابرآن زمرهء از صيادان پوست گوزن پوشيده بكنار آب روند و ماهى جهة ديدن او نزديك بساحل آيد و گرفتار گردد ديگر آنكه ايل در تابستان افعى خورد و چون حرارت بر وى غلبه كند بطلب آب رفته بر لب رود بايستد و بنسيمى كه از روى آب بر وى وزد قانع شود و چندان آب بياشامد كه زهر افعى از درونش بيرون رود و اگر چنين نكند بميرد گويند كه بعد از خوردن افعى چند قطرهء آب در گوشه چشم گوزن ظاهر شود و مانند موم منعقد گردد و آن را فاد زهر حيوانى خوانند و اعتقاد مؤلف سيد مدنى آنكه فاد زهر حيوانى از درون ايل بيرون آيد و فاد زهر ترياق اكثر سموم باشد . آهو بر چند نوع مىباشد و از آن جمله صنفى است كه مشك از ناف او بحصول پيوند دو رنك آهوى مشگين بسواد مايل باشد و بحسب جثه از ساير انواع آهو بزرگتر بود و او را دو دندان سفيد است در فك اسفل و ظبى المسك پيوسته در سنبل چرا كند و مردم آنجائى متعرض او نگردند تا وقتى كه خون در نافش مجتمع شود آنگاه خارشى در آنموضع پديد آيد و كسانىكه منتظر آنوقت باشند ميخها و چوبها در صحرا فروبرند و آهو ناف خود را بدانجا مالد تا نافه از وى جدا شود و در باب حصول مشك از آن آهو اقوال ديگر نيز ورود يافته كه تحرير آن لايق بدين مقام نيست در عجايب البلدان مسطور است كه در ولايت تبت دابه‌ايست كوچك كه آن را فارة المسك خوانند و هرگاه او را صيد كنند نافه از نافش جدا